RSS  Atom  خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو
اوقات شرعي

َASR

+ آداب و شرائط روزه از ديگاه روايات (پنجشنبه 22/6/1386 ساعت 2:1 صبح)

روزه فقط امساک از اکل و شرب نيست ، بلکه شرائطى ديگر هم همراه آن است ، تعهد و مسؤوليت هاى انسان در برابر روزه ، اين فريضه الهى زياد است.


روزه چهار گروه مقبول نيست :


حضرت صادق (عليه ‏السلام) فرمود :
روزه نيست ‏براى کسى که امام و پيشواى خود را نافرمانى کند و از او اطاعت ننمايد و صحيح نيست روزه عبد فرارى تا مراجعت کند و به خدمت ‏باز نگردد و روزه زن ناشزه درست نمى ‏باشد تا توبه کند و در اختيار همسرش قرار گيرد و همچنين روزه فرزند عاق شده پدر و مادر تا خوب نشود و اصلاح نگردد ، مورد قبول قرار نمى ‏گيرد و روزه به حساب نمى ‏آيد . (1)


فاطمه (ع) در آداب صائم سخن مى ‏گويد :


جعفر بن محمد (عليهما السلام) از آباء گرامش از فاطمه دخت گرام رسول الله (صلى الله عليهم اجمعين) روايت مى ‏نمايد :
که حضرت زهرا (عليها السلام) فرمود :
صائم با روزه خويش کارى نکرده (يعنى حق روزه را ادا نکرده) هر گاه زبان و گوش و چشم و جوارحش را از (آنچه که بر آنها حرام است) حفظ نکرده باشد. (2)


يعنى روزه يک مسماى واقعى از حفظ شکم از کل خوردني ها و نوشيدني ها و مبطلات ديگر و اجتناب از گناهان و معصيت‏ خداوند مى ‏باشد ، زيرا روزه ‏دار بدون پرهيز از تمامى محرمات روزه واقعى را در خويش تحقق نبخشيده است.


پنج ‏خصلت موجب افطار روزه و بطلان وضوء :


اگر چه امروز فقهاى عالى مقام اين موارد را مبطل روزه و وضوء نمى ‏دانند زيرا کمتر کسى است در زمان ما و فرهنگ طاغوت زده و غرب زده ما از اين اوصاف رذيله بپرهيزد ، آن خصال پنج‏گانه از بيان پيامبر گرامى اسلام چنين است :
پنج صفت است که روزه را باطل و وضو را مى ‏شکند ، دروغ و غيبت و سخن چينى و نظر شهوت انگيز و قسم دروغ.


اين اوصاف ذميمه به راستى اثر معنوى و روحانى روزه و وضوء که يک عبادت است در اسلام خنثى مى ‏کند و اجر و ثواب روزه و وضوء را نابود مى‏ نمايد.


کيفيت روزه دارى از صحف ادريس عليه‏ لسلام :


در صحف ادريس (عليه‏ لسلام) است :
حضرت ادريس پيامبر ( عليه‏السلام) در صحف خويش فرمود :
هر گاه وارد ماه صيام شديد ، پس خويشتن را از هر پليدى و ناپاکى پاک سازيد ، (درون خود را براى پذيرش عبادت ويژه خداوند پاکسازى نمائيد) و روزه بگيريد براى خداوند با قلبى خالص و نورانى و پاک از فکرهاى بد و صداهاى نامفهوم و بى ‏معنى و زشت ، زيرا خداوند حبس مى ‏نمايد دلهاى ناپاک و نيت هاى غير خالص شما را و دهن هاى شما ، نبايد فقط با امساک از خوردني ها صائم و روزه‏ دار باشد. بلکه بايد جوارح شما از گناهان نيز روزه باشد (يعنى اعضاء شما هم بايد از معصيت ‏خدا امساک نمايد) و همانا خداوند راضى نمى‏ گردد و خشنود نمى ‏شود از شما به اينکه فقط از خوردني ها پرهيز کنيد ، بلکه از کل منکرات و زشتي ها بايد پرهيز نمائيد تا آنجا که تغيير حالت پيدا کنيد. (4)


اثرات منفى غيبت و نمامى در روزه :


امام رضا عليه‏السلام فرمود :
از غيبت مؤمن اجتناب کنيد و از نمامى بپرهيزيد ، به راستى که غيبت و نمامى روزه صائم را باطل مى ‏نمايد (و اثرات و ثواب روزه را زايل مى ‏گرداند) ، ولى از فاجر و شارب الخمر و شطرنج ‏باز و قمار باز غيبتى نيست.
(يعنى آنان از خود هتک حرمت نموده ‏اند و آبرو از خويش برده ‏اند) (5)


و اما اينکه جدا غيبت و نمامى روزه را باطل مى ‏نمايد روزه کثيرى از روزه ‏داران باطل است ولى فقها فتوى به بطلان نداده ‏اند.


روزه حجاب زبان و گوش و چشم از گناه است :


از فقه الرضا (عليه‏السلام) روايت‏ شده که حضرت رضا (عليه‏السلام) در رابطه با شرائط روزه و روزه‏ دارى چنين فرمود :
بدان (اى روزه دار) خداى رحمتت کند که به راستى روزه ستر و حجابى است که خداوند او را بر زبان ها و گوش ها و چشم ها و سائر جوارح زده است ، هر گاه معتاد بر زشتي ها و شر و فساد باشند (چون زبان و گوش و چشم و ساير جوارح هر گاه تحت کنترل دقيق ايمان و دين شخص باشند ، از شر آنان کاملا در امان مى ‏باشد) که طهارت (و حجاب صوم) بر اسماع و ابصار و غيره ، او را از آتش جهنم مى ‏پوشاند و حجابى محکم از آتش براى او خواهند شد. به تحقيق خداوند بر هر «آدم‏» خسته‏ اى براى روزه گرفتن حقى مقرر فرموده است ، پس اگر آن حق را اداء کند (و به خوبى حق روزه‏ دارى را به جاى آورد) هر آينه صائم و روزه ‏دار است ، (يعنى به جاى آورده حق روزه را) و هر کس بعضى از آن شرايط را ترک نموده، از فضيلت و ثواب روزه ‏اش به قدر و بحسب آنچه ترک کرده کاسته است. (6)


از زنى که با زبان شوهرش را بيازارد هيچ عبادتى قبول نخواهد شد و بالعکس :


از منهيات رسول گرامى خدا (صلى الله عليه و آله) مى ‏خوانيم :
فرمود : هر زنى که شوى خويش را به زبان بيازارد ، خداوند هيچ عمل و حسنه ‏اى را از او قبول نکند ، تا شوهر را راضى سازد ، اگر چه در تمامى روزهاى عمرش روزه باشد و تمامى شب هاى زندگيش را به نماز ايستاده باشد و تمامى بندگان را آزاد سازد و هميشه ملازم گردن اسبان (که حاکى از جهاد دائمى است) در راه خدا بوده باشد ، اول کسى است که وارد آتش جهنم خواهد شد و نيز اينچنين است اگر مرد به زوجه خويش ظلم نمايد. (يعنى همه اين عذابها براى آن مرد نيز جارى خواهد بود) (7)


از آنجائى که روزه، دانشگاه اخلاق و تزکيه نفس و وسيله خود سازيست ، لذا روزه دار بايد در اين دانشگاه از کليه آداب و برنامه‏ هاى تربيتى برخوردار و در حقيقت‏ خود بايد يک معلم اخلاق بوده و بر اعضاء و جوارح خويش تسلط کامل داشته باشد.


چشم و گوش و زبان و ... تو هم بايد روزه باشند :


در اينجا معلم واقعى اخلاق و پيشواى ششم حضرت جعفر بن محمد (عليه السلام) مى ‏فرمايد :
آنگاه که روزه هستى ، پس بايد گوش و چشم و موى تو در حال امساک باشند (از گناهان و هر نوع معاصى که از آنها خواسته است پرهيز نمايند) (8)
امام چيزهاى ديگرى غير از آنچه را نامبرده شمرد و سپس فرمود : البته نبايد روز ، روزه ‏داريت همانند روز افطارت باشد. (يعنى اين قدر آثار تربيتى روزه ‏ات زود گذر نباشد که هيچ گونه تفاوتى با روزهاى قبل و بعد از روزه ‏ات جز امساک از خوردني ها و آشاميدني ها ، نداشته باشى)


بنيان گزار اسلام حضرت ختمى مرتبت فرمود :
نيست (بنده) روزه ‏دارى که مورد شماتت و ملامت قرار گيرد و او به ملامت کننده بگويد : من روزه هستم سلام بر تو و من شماتت نمي ‏کنم ، آنچنان که تو شماتت مى ‏کنى ، همچنان که خداوند تعالى مى ‏فرمايد : پناهندگى جست‏ بنده من به روزه از شر ديگر بنده من ، به راستى پناه دادم او را از آتش جهنم. (9)
و اين کلاس تربيتى روزه است که آدمى را تربيت مى ‏نمايد.


حقوقى که روزه از يک مسلمان دارد :


در رساله حقوق ، امام سجاد عليه السلام حقوق افعالى را براى انسان مى ‏شمرد ، وقتى به روزه مى ‏رسد و حقى که روزه ، اين فريضه الهى از انسان متعهد و مسؤول دارد ، اينگونه بيان مى ‏فرمايد :
اما حق روزه آن است که بدانى اين پرده‏ اى است که خداوند در برابر زبان ، گوش ، چشم ، فرج و شکمت آويخته تا تو را از آتش بپوشاند ، چنان که در حديث آمده «روزه سپر آتش است‏» ، اگر اعضاى خود را در پس اين پرده نگاه دارى (و آنها را از گناه حفظ کنى) اميد است (از عذاب) محجوب و محفوظ باشى و اگر اعضاء پشت پرده آرام نگيرد و گوشه و کنار آن بالا رود و عضوها براى تجاوز از حدود سرکشد ، چشم نگاه شهوت انگيز کند نيروها که بايد براى حفظ بدن بکار رود به راه ديگر مصرف شود ، ممکن است ، پرده پاره گشته بدن بيرون افتد (و طعمه آتش گردد) و لا قوة الا بالله  (10)


بلى روزه صحيح، سند شرافت، و معيار هوش، و نيروى اراده انسان است، از اين جهت مى‏توان کند ذهنى و ضعف اراده را متضاد با روزه دانست.


شرائط روزه ‏دار از امام صادق (ع) :


اول بستن چشم و حفظ کردن آن از نگريستن طولانى به سوى هر چيزى که نهى يا مکروه شده.


امام صادق (عليه‏السلام) فرمود : وقتى که روزه هستى بايد گوش و چشم و مو و پوست و ديگر اعضاى بدنت روزه باشند ، يعنى از گناهانى که بر آن اعضاء حرام شده اجتناب نمايند و حتى چيزى که قلب را به خود مشغول مى ‏نمايد و از ذکر خدا غافل مى ‏سازد ، بايد پرهيز کرد.


و يا در حديث ديگر امام مى ‏فرمايد :
نبايد روز روزه‏ داريت ‏با روز فطرت مساوى و برابر باشد ، که پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى ‏فرمايد : نگاه تير مسمومى از تيرهاى ابليس است ، پس کسى که از لذت آن نگاه بگذرد ، براى ترس از خدا ، خداوند ايمانى به او مرحمت ‏خواهد فرمود که حلاوتش را در قلب خويش احساس نمايد.


دوم حفظ زبان از هذيان ، دروغ و غيره است. مراء و جدال را رها کن و خادم خويش را رنج نده و در حال روزه ، با وقار و حليم باش که هرزگى و هرزه گوئى تو را در حال روزه به جهال و ياوه گويان ملحق نسازد که پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيد از زنى که به جاريه خويش فحش و ناسزا مى ‏گفت ، در حالى که روزه ‏دار هم بود ، حضرت براى او دستور فرمود طعامى بياورند ، فرمود به آن زن که بخور ، عرض کرد يا رسول الله من روزه دارم حضرت فرمود : چگونه روزه ‏دارى و حال آنکه به جاريه ‏ات نسبت ناسزا مى ‏دهى و فحاشى مى ‏کنى و به راستى روزه فقط امساک از طعام و شراب نيست.


داستان دو زن روزه ‏دار که غيبت مردم مى‏ کردند :


روايت ‏شده دو زن در عهد پيامبر (صلى الله عليه و آله) روزه ‏دار بودند ، در آخر روز حالشان از شدت گرسنگى و تشنگى وخيم شد و نزديک بود که تلف گردند ، پس فرستادند کسى را پيش رسول خدا (صلى الله عليه و آله) که تا از آن حضرت اذن افطار بگيرند ، پيامبر (صلى الله عليه و آله) ظرفى را فرستاد براى آن زنان ، فرمود :
به ايشان بگو که در داخل اين ظرف قى کنيد آنچه که خورديد ، پس يکى از آن دو قى کرد نيمى از آن ظرف را از لخته‏ هاى خون و گوشت ‏خالص پر کرد و آن ديگرى نيز با قى و استفراق خويش بقيه ظرف را پر نمود ، مردم از اين ماجرا به شگفت درآمدند و تعجب کردند ، پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود : اين دو زن از آنچه که بر آنها حلال بود امساک نمودند و بر آنچه که بر آنان حرام بود روزه خويش را باطل نمودند به اين صورت که نشستند در کنار هم ديگر ، از مردم غيبت کردند و اين است آنچه که پشت‏ سر مردم گفتند که در اين ظرف است ، از گوشت هاى آنان.


سوم- نگهدارى گوش از شنيدن هر مکروهى ، زيرا هر چيزى گفتنش حرام است ، شنيدن و گوش فرا دادن به او نيز حرام است و لذا به پيشگاه خداوند گناه شنونده دروغ و خورنده حرام يکسان است که خداوند در قرآن مى ‏فرمايد:
سماعون للکذب اکالون للسحت (11)


چهارم- نگهداشتن بقيه اعضاء و جوارح بدن است از قبيل دست و پا از مکاره و نگهدارى شکم از شبهات و غذاهائى که مشتبه است در وقت افطار ، پس معنى ندارد که صائم از غذاى حلال پرهيز کند ، سپس با فعل حرام افطار نمايد روزه خويش را (با دروغ و نمامى و غيبت) پس مثال اين صائم همانند کسى است که در يک شهر قصرى بسازد و آنگاه شهر را خراب کند که پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود : چه بسا روزه‏ دارى است که از روزه ‏اش جز گرسنگى و تشنگى چيزى عايدش نمى ‏گردد.


پنجم- از غذاى حلال وقت افطار آن قدر نخورد که معده پر شود که هيچ ظرفى مبغوض تر به پيشگاه خداوند از شکم پرى نيست که از غذاى حلال پر شده باشد که در نتيجه قدرت هيچ گونه عبادتى و بهره بردارى از شب هاى پر فيض ماه رمضان نداشته باشد و ثانيا اين عمل با روزه ‏دارى و دستورات روحانى و معنوى روزه و اثرات آن منافات دارد.


ششم- اينکه قلبش بعد از افطار مضطرب و معلق بين خوف و رجا باشد ، زيرا نمى ‏داند که آيا روزه ‏اش مقبول حضرت حق قرار گرفته يا خير ، آيا با قبولى روزه‏اش جزء مقربين است ‏يا با عدم قبولى روزه جزء آنهائى که مشمول خشم خداوند هستند مى ‏باشد ، پس اين است معنى واقعى و باطنى روزه که اين نوع روزه در رتبه انبياء و اولياء گرامى خدا خواهد بود. (12)


پى ‏نوشت‏ ها :


1- وقايع الايام خيابانى، ص 432
2- بحار الانوار، ج 96، ص 295
3- نهج الفصاحه، حديث 1459
4- نقل از وقايع الايام خيابانى، ص 431
5- فقه الرضا (عليه‏السلام)
6- مستدرک الوسائل، نقل از وقايع الايام خيابانى ، ص 432
7- مکارم الاخلاق، ج 2، ص 368
8- وافى ج 7، ص 33
9- ماه مبارک رمضان، ص 173
10- تحف العقول، رساله حقوق امام سجاد ( عليه‏السلام) ص 295
11- سوره مائده، آيه 42
12- از کتاب شريف محجة البيضاء، ج 2، ص 130


www.monajat.org


  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • + انتظار (يکشنبه 11/6/1386 ساعت 11:44 عصر)

    با سلام :


    بعد از مدت ها به مناسبت اعياد شعبانيه به روز شدم ! شايد بگيد چه قدر دير ! اما دوستان عزيز من بعد از کار سنگين در رساندن اطلاعات به سايت دوست داشتنيم * مناجات * بالاخره فرصت کردم ، چيزهايي بنويسم.


    در زمينه انتظار تلاش زيادي کرديم و ما حصل اون در سايت مذکور موجوده ولي من براي خالي نبودن عريضه متني رو اينجا گذاشتم ... بقيه اش رو همون جا بخونيد.


    پيشاپيش فرارسيدن ماه خدا رو تبريک مي گم ...


     


    ترک عادت هاي اجتماعي و رها شدن از قيد و بند غفلت از آثار ارزشمندي که ظهور حضرت بقية الله اروحناه فداه به همراه دارد ، انسان را به برترين و با فضيلت ترين مقامات مي رساند و در پرتو انتظار ظهور امام عصر (عج) نه تنها از قيد و بند غفلت از آن حضرت رها مي شود بلکه غيبت براي او به منزله مشاهده مي شود.


    اکنون به اين روايت بسيار جالب توجه کنيد :
    حضرت امام سجاد (ع) به ابي خالد کابلي فرمودند :
    غيبت نسبت به دوازدهمين نفر از اوصياء رسول خدا (ص) و امامان بعد از او امتداد پيدا مي کند و طولاني مي شود.
    اي اباخالد ! به راستي که اهل زمان غيبت او که به امامت ايشان معتقدند و منتظر ظهور او مي باشند برترين اهل هر زمان هستند ، زيرا که خداوند - که يادش بزرگ باد - آن چنان به آنان عقل و فهم و معرفت عنايت نموده است ، که مسأاله غيبت براي آنان به منزله مشاهده گرديده است و خداوند آنان را در آن زمان به منزله کساني قرار داده است که پيشاپيش رسول خدا (ص) با شمشير جنگيده اند ، آنان حقيقتا ً صاحبان اخلاص و شيعيان راستين ما و دعوت کنندگان دين خدا در نهان و آشکار مي باشند.
    و حضرت سجاد فرمودند : انتظار فرج از بزرگ ترين نوع فرج است. (بحار ، 122/52)


    امام سجاد (ع) در اين روايت کساني را که در زمان غيبت امام زمان اروحناه فداه  زندگي مي کنند ولي مسئله غيبت نتوانسته آنان را در قيد و بند غفلت اسير کند و در انتظار ظهور آن بزرگوار به سر مي برند ، برترين مردمان هر زمان معرفي فرموده اند.
    زيرا آنان توانسته اند با عقل و فهم و معرفتي که خداوند به انان داده است نه تنها گرفتار عادات اجتماعي غفلت از امام زمان (عج) نباشند ، بلکه توانسته اند آن چنان در حالات روحي خود تحول ايجاد کنند که مسأله غيبت براي آنان همچون مشاهده ، شود. بنا بر فرمايش امام سجاد (ع) اين گونه افراد شيعيان راستين اهل بيت و پيروان واقعي خاندان وحي مي باشند.


    ما اگر خواهان رسيدن به مقامات شيعيان راستين و واقعي هستيم ، بايد مسيري را بپيماييم که آنان پيموده اند و در راهي گام برداريم که آنان گام برداشته اند ، و همچون آنان اعتياد به غفلت را از خود زدوده و خود را با توجه و انتظار ظهور زينت بخشيم ، زيرا انتظار پدیدآورنده فکر و اندیشه ، نیرو بخش و عمل آفرین است و بر این اساس پیغمبر اکرم (ص) فرموده اند :
    " با فضیلت ترین جهاد امت من ، انتظار فرج است. " (بحار ، 143/77)


    انتظار زمینه ای مهم برای برقراری و تسلط حکومت جهانی امام عصر (عج) می باشد و علت سفارشات فراوان خاندان وحی پیرامون این موضوع ؛ اهمیّت آن است. و حضرت امام صادق (علیه السلام) یکی از شرایط پذیرفته شدن عبادت بندگان را انتظار حکومت حضرت قائم اروحناه فداه برشمرده اند ، و پس از بیان این موضوع فرموده اند :
    برای ما دولتی است که هرگاه خداوند بخواهد آن را می آورد. سپس فرمودند : کسی که دوست دارد از اصحاب قائم (عج) باشد ، باید منتظر ظهور باشد و به ورع و اخلاق نیکو رفتار کند ، در حالی که در صراط انتظار گام بر می دارد ، پس در این حالت اگر مرگ او فرا رسد و قائم بعد از او قیام کند ، پاداش او همانند کسی است که آن بزرگوار را درک می نماید. پس کوشش کنید و منتظر باشید. گوارا باد بر شما ای گروهی که مورد رحمت خدا هستید. (بحار ، 150/52)


    امام صادق (ع) در روایت دیگری در پیرامون وظیفه مردم در زمان غیبت امام عصر اروحناه فداه می فرمایند :
    صبح و شام در انتظار فرج و ظهور باش. (بحار ، 133/52)


    و حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) دارا بودن حالت انتظار را از صفات دوستداران و شیفتگان اهل بیت (علیه السلام) می دانند و محبیّن خاندان وحی را به دارا بودن صفت انتظار در هر صبح و شام توصیف می نمایند. آن حضرت می فرمایند :
    " به راستی که دوستان ما در هر روز و شب در انتظار فرا رسیدن روز آسایش و راحتی و فرج می باشند. (بحار ، 121/27) "


    یکی از یاران امام هادی (علیه السلام) از آن بزرگوار درباره برنامه عملی و وظیفه عموم شیعیان در زمان غیبت امام عصر ارواحنا فداء سئوال کرد : در زمان غیبت ، شیعیان شما چه کاری انجام دهند ؟
    امام هادی علیه السلام فرمودند : بر شما باد ، دعا و نیایش و انتظار فرج (بحار ، 336/95)


    بنابراین ، همان گونه که در روایت وارد شده است ، انتظار ظهور مصلح جهان ، از شرایط پذیرفته شدن اعمال مردم و از وظائف پیروان و شیفتگان خاندان رسالت است.


    پس شخصی که خود را صالح می پندارد ، باید منتظر ظهور مصلح باشد ، همان گونه که "خلقی که در انتظار ظهور مصلح به سر می برد ، باید خود صالح باشد."


    اینک با نقل کلامی گهربار از حضرت جوادالائمه (علیه السلام) در پیرامون وجوب انتظار حکومت جهانی امام عصر (عج) بر ارزش کلام می افزاییم : حضرت عبدالعظیم حسنی می فرماید :
    من به محضر مولایم حضرت جواد (ع) وارد شدم و تصمیم داشتم از آن بزرگوار درباره قائم آل محمد (عج) سوال کنم که آیا او همان مهدی است یا دیگری ؟ قبل از آنکه چیزی بگویم ، آن حضرت فرمود :
    ای اباالقاسم ، قائم ما آل محمد ، همان مهدی است که واجب است در دوران غیبت انتظار او کشید و در زمان ظهورش اطاعتش نمود. او سومین نفر از نسل من است.
    سوگند به آن کسی که محمد (ص) را به نبوت منصوب نمود وامامت رابه ما اختصاص داد ، اگر از دنیا باقی نماند مگر یک روز ، خداوند آن روز طولانی می کند تا آن حضرت خروج کند و زمین را پر از عدل و داد نماید ، همان گونه که از جور وستم پر شده باشد. خداوند امر او را در یک شب اصلاح میکند ، همان گونه که کار کلیم خود حضرت موسی (ع) را اصلاح نمود ، او برای به دست آوردن آتش برای خانواده اش رفت ، و در حالی برگشت که دارای مقام نبوت و رسالت بود. آنگاه حضرت جواد (ع) فرمودند : با فضیلت ترین اعمال شیعیان ما ، انتظار فرج است.
    (بحار 156/51)


    به امید آن روز که ندای دلربایش در فضا طنین افکن شود و دل های دردناک و آزرده را شفا بخشد و بزرگ مردان الهی که خدا در توصیف شان فرموده است : " هر کجا باشید ، خداوند همه شما را می آورد. " (قرآن کریم) به سوی آن بزرگوار بشتابند. و ...


    صحیفه مهدیه


  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • + آيا حضرت زهرا در جبهه هاي جنگ حضور پيدا مي کرد ؟ (دوشنبه 28/3/1386 ساعت 12:3 صبح)

    امروزه در ميان مردم مي شنويم که مي گويند :
    حضرت زهرا (س) در هنگام جنگ ، به مداواي بيماران مجروح مي پرداخت ، و از آنان پرستاري مي کرد ؛ و از اين داستان و موارد ديگر ، نظير حضورت حضرت فاطمه (ص) در مسجد اين طور نتيجه گيري مي کنند ، که زن مي تواند در جامعه حضور يابد.
    البته مبحث ما حضور زن در جامعه نيست ، بلکه تحريف هايي است که در تاريخ ايجاد مي شود و از آن در راستاي اهدافي بهره برداري مي کنند ، است.
    متن زير که از کتاب "فاطمه زهرا از تولد تا مرگ" گرفته شده است اين واقعيت را روشن مي کند :


    فاطمه در روز «احد» :


    پس از گذشت سيزده ماه از پيکار عقيدتى و پيروزمندانه ى «بدر» ، نبرد «احد» رخ داد و در اين صحنه ى خونبار بود که بيش از هفتاد نفر از ياران شايسته و برگزيده ى پيشواى بزرگ توحيد که جناب «حمزه» در صدر آنان قرار داشت ، در بستر شهادت آرميدند و همه را در سوک خود نشاندند.
    در اين جنگ بود که پيشانى مقدس پيامبر گرامى شکست و دندانهايش هدف سنگ اندازى هاى دشمن حق ستيز قرار گرفت. خون چهره ى مبارک و دهان و محاسن شريف او را فراگرفت بطورى که خون بسان رنگ ، در محاسن آن حضرت لخته بست. درست در آن شرايط حساس و لحظات دشوار بود که شيطان با رساترين صداى خويش به گونه اى که در گوش مسلمانان مبارز و مردم مدينه طنين افکند ، نعره اى دروغين سر داد که : «هان اى مردم ! محمد کشته شد و کار اسلام به پايان رسيد.»


    اينجا بود که دلها در ميدان نبرد مضطرب گرديد و اراده ها متزلزل شد. گروهى پا به فرار نهادند و تنها ايمان آورندگان راستين بودند که تا پاى جان ماندند و از شرف و آزادگى اسلام دفاع کردند. امواج اين تزلزل و اضطراب از ميدان گذشت و دامنه ى آن به مدينه ، فرودگاه وحى و پايگاه عدل و آزادى رسيد و آنجا نيز دلهره و تزلزل کمتر از خط مقدم نبود.


    «صفيه» دخت آزاده ى بنى هاشم و عمه ى پيامبر و خواهر «حمزه» به همراه محبوبه ى خدا و پيامبر فاطمه عليهاالسلام به سوى ميدان خونين «احد» حرکت کردند.
    دختر پيامبر در حالى حرکت مى کرد که دست ها را روى سر نهاده بود و از ژرفاى جان فرياد مى زد و بانوان هاشمى نيز هماهنگ با او راه ميدان «احد» را پيش گرفتند. هنگامى که «فاطمه» و صفيه به ميدان «احد» رسيدند شعله هاى آتش جنگ فروکش کرده بود ، گروهى از ياران به خون خفته بودند و گروهى زخمى گشته و پيامبر مهر و عدالت در تلاش براى گردآورى پيکرهاى به خون خفته ى ياران و در جستجوى گمشدگان بود که در مسير خويش ناگهان به قربانگاه «حمزه» رسيد و با پيکر به خون خفته و مثله شده و شرايط وصف ناپذير او روبرو گرديد.


    سپاه شرک و استبداد ، زشت ترين و ناجوانمردانه ترين «مثله» را در مورد او مرتکب شده بود ، از سويى انگشت دستها و پاهاى آن يکه تاز ميدان نبرد را بريده بودند و از دگر سو استخوانهايش را شکسته بودند. هم بينى و گوشها و اعضاء تناسلى آن قهرمان شکست ناپذير را از پيکرش ، با قساوتى باور نکردنى جدا کرده بودند و هم شکمش را دريده و جگرش را بيرون آورده و او را در شرايطى تکان دهنده رها کرده بودند.


    اين منظره ى رقت انگيز و دردآور ، قلب پرمهر پيامبر را سخت جريحه دار ساخت ، چرا که نشانگر شدت کينه و شکنجه و انتقام کشى مشرکان از عموى دلاور پيامبر بود. از همان قهرمانى که هماره يار و پشتيبان پيامبر و اهداف بلند و عادلانه ى او بحساب مى آمد. خشم و اندوه عميق ، سراسر قلب پيامبر را پوشاند و آن حضرت را با آن همه ى شکيبايى و پايدارى و گذشت ، دگرگون ساخت. در همان شرايط سخت بود که بناگاه عمه اش «صفيه» و دخت سرفراز و پر شهامتش فاطمه عليهاالسلام از راه رسيدند.


    پيامبر به سرعت با عباى خويش پيکر غرق در خون حمزه ى شهيد را پوشانيد و کوشيد تا مواضع مثله شده ، نمايان نباشد و چشم بانوان هاشمى به آن منظره ى رقت انگيز و دردناک نيافتند.


    «صفيه» و فاطمه عليهاالسلام دوان دوان خود را به پيامبر و جسد به خون خفته ى «حمزه» رساندند و به گريه و ناله پرداختند و خود پيامبر مهر نيز با آنان همکارى و هميارى نمود و در سوک حمزه گريه سر داد و اشک ها ريخت.


    پس از گريه اى طولانى در کنار پيکر «حمزه» ، «فاطمه» سر بلند کرد و بر چهره ى پدر نگريست اما دريغ و درد که پيشانى پيامبر را مجروح ديد و خونها را که بر چهره ى نورافشان و محاسن شريف آن حضرت لخته شده بود ، نظاره کرد. گويى توجه به پيکر غرقه به خون «عموى گرانقدرش» او را فرصت نداده بود تا بر چهره ى پدر بنگرد. به همين جهت با ديدن آن منظره ى غمبار ، فريادى دردآلود سر داد و به شستشوى چهره ى پدر و پاک کردن خونها از آن سيماى نورافشان پرداخت و در حالى که خونها را مى زدود ، مى فرمود : خشم خدا بر کسانى که چهره ى نورافشان پيامبر خدا را خون آلود نموده اند ، هر لحظه افزون باد.


    دو يار پرشور پيامبر :


    آرى بانوى بانوان ، خونها را از رخسار نورافشان پدر ، پاک مى نمود و امير مومنان با سپر خويش آب مى ريخت و «فاطمه» را يارى مى کرد. آن گوهر بى همتاى جهان هستى ديد جريان آب و شستشو ، خونريزى را بيشتر مى کند به همين جهت در پى چاره انديشى خويش تکه حصيرى آورد و آن را با شرايط خاصى سوزانيد و خاکسترش را بر روى زخم ها نهاد تا خون باز ايستد و چنين شد که خون بند آمد.


    شما خواننده ى گرامى با مطالعه ى اين سطور و به ياد آوردن آن منظره ى غمبار آيا مى انديشى که بر دخت سرفراز پيامبر چه گذشت ؟ روشن است که اندوهى عميق و ترس و دلهره اى شديد گستره ى قلب پرمهر و آگاه او را که از همگان نسبت به مقام والاى پيامبر آگاه، عارف ، حق شناس و پرمهرتر بود، فراگرفته بود.


    جريان تکاندهنده ى «احد» به پايان رسيد و امير مومنان به خانه بازگشت و شمشير ظلم ستيز و ستم سوز خود را به «فاطمه» داد و فرمود : بانوى من! اين شمشير را بگير که امروز مرا يارى کرد و مورد تصديقم قرار داد. و آنگاه به سرودن اين اشعار شورانگيز و حماسى و درس آموز پرداخت :
    افاطم هاک السيف غير ذميم
    فلست بر عديد و لا بلئيم


    هان «فاطمه» جان! بيا و اين شمشير ستم سوز را که درخور سرزنش نيست بگير و بدان که من قهرمان متزلزل و يا کوته نظر و پستى نخواهم بود.



    بانوى من! به جان خودم سوگند که در يارى پيامبر خدا و در راه فرمانبردارى از پروردگار آگاه به امور بندگان ، وظيفه ى خويش را آنگونه که شايسته بود ، انجام دادم. و جز پاداش پرشکوه خدا و خشنودى و نعمت بى کران او در بهشت ، در انديشه ى چيزى نيستم.
    فاطمه جان! من مردى بودم که هرگاه آتش جنگ شعله ور مى گشت و اوج مى گرفت به پا مى خاستم بى آنکه ذره اى سزاوار نکوهش باشم. من بودم که فرزند شررات پيشه ى «عبدالدار» را هدف گرفتم و او را با شمشيرى آبديده و آخته که مغز استخوانها را مى شکافت ، زخمى و زمين گير ساختم.
    آنگاه او را بر روى شنهاى بيابان بجاى نهادم و ياران و نزديکانش که همگى غرق در ياس و نااميدى گشته و زخم برداشته بودند ، پراکنده و تار و مار شدند.
    من بودم که شمشير آخته و ستم سوز خويش را در دستم بسان شعله ى آتش يا صاعقه اى مرگبار تکان مى دادم و گردنها و استخوانها و کمرها را بوسيله ى آن قطع مى نمودم.
    من همچنان به پيکار خويش ادامه دادم تا خداى عادل گروه تجاوزکاران را پراکنده ساخت و سينه ى بردباران و قهرمانان شکيبايى را شفا بخشيد. و اينک بانوى من! خونهاى مشرکان تجاوزکار را از شمشير ستم ستيز من بزداى ، چرا که اين همان شمشيرى است که به دودمان «عبدالدار» حرارت و سوزانندگى دوزخ را نوشاند.


    در اين لحظات بود که پيامبر از راه رسيد و فرمود : «فاطمه» جان! شمشير شوى گرانمايه ات را بگير که راستى در ميان نبرد وظيفه ى بزرگ خويش را به عالى ترين صورت به انجام رسانيد و خداوند به دست تواناى او سردمداران شرارت پيشه ى قريش را نابود ساخت.



    يک دروغ رسوا :


    در سطور گذشته اين بحث از نظر شما خواننده ى گرامى گذشت که فاطمه عليهاالسلام پس از فروکش نمودن آتش جنگ به ميدان «احد» رسيد و هنگامى که ديدگانش به چهره ى نورافشان پدر افتاد و زخمها و خونها را نظاره کرد ، با قلبى اندوهگين اما درايت و توانمندى بسيار به شستشوى خونها از چهره ى پدر پرداخت و تکه حصيرى را سوزانيد و خاکسترش را بر روى زخمها نهاد. اين نکته حقيقتى است که آن مورخان نوشته اند و درست هم بنظر مى رسد اما در روزگار ما برخى اين واقعيت را گرفته و بهانه اى براى اهداف شوم و سوژه اى براى نمايشنامه هاى زشت خويش ساخته و باوقاحت و اصرار بسيار نوشته اند که :
    «فاطمه در ميدان پيکار حاضر مى شد و به پانسمان و درمان مجروحان جنگ مى پرداخت.»
    راستى من نمى دانم هدف اين بدانديشان يا اشتباه کاران از ترويج اين نارواها و پخش و نشر اين بهتان ها چيست؟
    آيا برآنند تا شکوه معنوى و قداست و پاکى دخت سرفراز پيامبر فاطمه عليهاالسلام را لکه دار سازند ؟ يا بر اين انديشه اند که با اين بافته ها و ساخته ها ، راهى براى اختلاط زن و مرد بيابند ؟


    اگر بپذيريم که «نسيبه» دختر «کعب» در پيکار «احد» در گوشه اى حضور يافت و زخمهاى مجروحان پيکار را پانسمان نمود. اين بدان مفهوم نخواهد بود که ما به خود اجازه دهيم تا دخت پيامبر فاطمه عليهاالسلام را که در عفاف و حياء و پاکى و قداست سرآمد عصرها و نسلها و سالار زنان گيتى بود ، همانند کارمندان بيمارستان و پرستاران درمانگاه ها و زنانى بشمار آوريم که در موسسات درمانى خدمت مى کنند. به هر حال هدف از ساختن و پرداختن و پراکندن چنين دروغها چيست ؟ و دليل اين گونه نويسندگان و گويندگان کدامست ؟ من نمى دانم ! شايد آنان براى دروغ خويش توجيهى نيز تراشيده باشند که ما از آن بى خبريم!


    www.monajat.org


  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • + کاروان امام حسين (ع) (پنجشنبه 19/11/1385 ساعت 10:56 عصر)

    خطبه حضرت زينب عليه السلام در کوفه :


     


    هنگامى که زنان کوفه با مشاهده اوضاع و احوال کاروانيان حسينى ، زارى مى کردند و گريبان هاى خود را چاک مى زدند و مردان کوفى نيز به همراه آنان مى گريستند و بيتابي ها مى کردند، حضرت زينب عليهاالسلام بر سر مردم نهيب زد که : خاموش باشيد
    با اين نهيب ، نه تنها آن جماعت انبوه ساکت شدند، بلکه زنگ شتران نيز از صدا افتاد.
    آنگاه حضرت زينب عليهاالسلام پس از حمد و ستايش پروردگار و درود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله خطاب به آنان فرمود :


    اما بعد يا اهل الکوفه ، يا اهل الختل و الغدر و الخذل ، الا فلا رقات العبره و لا هدات الزفره ، انما مثلکم کمثل التى نقضت غزلها من بعد قوه انکاثا تتخذون ايمانکم دخلا بينکم ، هل فيکم الا الصلف و العجب و الشنف و الکذب و ملق الاماء و غمز الاعدا، او کمرعى على دمنه او کفضه على ملحوده ، الا بئس ما قدمت لکم انفسکم ان سخط الله عليکم و فى العذاب انتم خالدون .
    اتبکون اخى ؟ اجل و الله فابکوا فانکم احريا بالبکاء فابکوا کثيرا واضحکوا قليلا، فقد بليتم بعارها و منيتم بشنارها و لن ترحضوها ابدا و انى ترحضون قتل سليل خاتم النبوه و معدن الرساله و سيد شباب اهل الجنه و ملاذ حربکم و معاذ حزبکم و مقر سلمکم و آسى کلمکم و مفزع نازلتکم و المرجع اليه عند مقاتلکم و مدره حججکم و منار محجتکم ، الا ساء ما قدمت لکم انفسکم و ساء ما تزرون ليوم بعثکم.
    فتعسا تعسا، و نکسا نکسا، لقد خاب السعى و تبت الايدى و خسرت الصفقه و بوتم بغضب من الله و ضربت عليکم الذله و المسکنه .
    اتدرون و يلکم اى کبد لمحمد صلى الله عليه و آله فرثتم ؟ واى عهد نکثتم ؟ و اى کريمه له ابررتم ؟ و اى حرمه له هتکتم ؟ و اى دم له سفکتم ؟ لقد جئتم شيئا ادا تکاد السماوات يتفطرن منه و تنشق الارض و تخرالجبال هدا. لقد جئتم بها شوها صلعاء عنقا سودا فقما خرقا طلاع الارض او مل السما افعجبتم ان تمطر السما دما، و لعذاب الاخره اخزى و هم لا ينصرون ، فلا يستخفنکم المهل ، فانه عزوجل لا يحفزه البدار و لا يخشى عليه فوت النار، کلا ان ربک لنا و لهم بالمرصاد.


    اى مردم کوفه ! اى جماعت نيرنگ و افسون و بى بهرگان از غيرت و حميت اشک چشمتان خشک مباد و ناله هايتان آرام نگيرد، مثل شما مثل آن زنى است که تار و پود تافته خود را در هم ريزد و رشته هاى آن را از هم بگسلد، شما سوگندهايتان را دست آويز فساد و نابودى خود قرار داديد.
    شما چه داريد جز لاف و غرور و دشمنى و دروغ ؟ و بسان کنيزان خدمتکار، چاپلوسى و سخن چينى کردن ؟ و يا همانند سبزه اى که از فضولات حيوانى تغذيه مى کند و بر آن مى رويد، و يا چون نقره اى که روى گورها را بدان زينت و آرايش کنند، داراى ظاهرى فريبنده و زيبا، ولى درونى زشت و ناپسند براى (آخرت) خود، چه بد توشه اى اندوخته و از پيش فرستاده ايد تا خداى را به خشم آوريد و عذاب جاودانه او را به نام خود رقم زنيد آيا شما (شمايى که سوگندهايتان را نديده گرفتيد، و پيمانهايتان را گسستيد) براى برادرم - حسين - گريه مى کنيد؟ بگرييد که شايسته گريستنيد ، بسيار بگرييد و اندک بخنديد که ننگ (اين کشتار بيرحمانه) گريبانگير شماست ، و لکه اين ننگ (ابدى) بر دامان شما خواهد ماند، آن چنان لکه ننگى که هرگز از (دامان) خود نتوانيد شست .
    و چگونه مى خواهيد اين لکه ننگ را بشوييد در حالى که جگر گوشه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سيد جوانان بهشت را (به افسون و نيرنگ) کشتيد؟ همان کسى که در جنگ ، سنگر و پناهگاه شما بود و در صلح مايه آرامش و التيام شما، و نه به مثابه زخمى که با دهان خون آلوده به روى شما بخندد.
    در سختيها و دشواريها، اميدتان به او بود و در ناسازگاريها و ستيزه ها، به او روى مى آورديد.
    آگاه باشيد که توشه راهى که از پيش براى سفر (آخرت) خود فرستاديد، بد توشه اى بود، و بار سنگين گناهى که تا روز قيامت بر دو شهايتان سنگينى خواهد کرد، گناهى بس بزرگ و ناپسند است.
    نابودى شما را ، آنهم چه نابودى !و سرنگونى باد (پرچم) شما را، آنهم چه سرنگونى
    تلاش (بى ثمرتان) جز نا اميدى ثمر نداد، دستان شما (براى هميشه) بريده شد و کالايتان (حتى در اين بازار دنيا) زيان کرد، خشم الهى را به جان خود خريديد و مذلت و سرافکندگى شما حتمى شد.
    آيا شما مى دانيد که چه جگرى از رسول خدا شکافتيد، و چه پيمانى گسستيد، و چه سان پردگيان حرم را از پرده بيرون کشيديد و چه حرمتى از آنان دريديد و چه خون هايى را ريختيد؟
    کارى بس شگفت کرديد آنچنان شگفت که نزديک است از هراس (اين حادثه) آسمانها را از هم بپاشد و زمينها از هم بشکافد و کوهها از هم فرو ريزد (چه مصيبتى) ، مصيبتى بس دشوار و جانفرسا و طاقت سوز و شوم و در هم پيچيده پريشانى که از آن راه گريزى نيست ، و در بزرگى و عظمت همانند درهم فشردگى زمين و آسمان.
    آيا در شگفت مى شويد اگر (در اين مصيبت جانخراش) چشم آسمان ، خون ببارد؟
    هيچ کيفرى از کيفر آخرت براى شما خوار کننده تر نيست ، و آنان (سردمداران حکومت اموى) ديگر از هيچ سويى يارى نخواهند شد، اين مهلت شما را مغرور نسازد که خداوند بزرگ از شتابزدگى در کارها، پاک و منزه است و از پايمال شدن خون (بيگناهى ، چرا) بهراسد (که او انتقام گيرنده است) و در کمين ما و شماست.


    آنگاه زينب کبرى عليه السلام ، اين ابيات را خواند :


    ماذا تقولون اذ قال النبى لکم
    ماذا صنعتم و انتم آخر الامم
    باهل بيتى و اولادى و تکرمتى
    منهم اسارى و منهم ضرجوا بدم
    ما کان ذاک جزائى اذ نصحت لکم
    ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحمى
    انى لاخشى عليکم ان يحل بکم
    مثل العذاب الذى اودى على ارم


    آيا چه خواهيد گفت هنگامى که رسول خدا از شما بپرسد: اين چه کارى بود که کرديد در حالى که شما امت آخرين بوديد (و بر امتهاى پيشين شرف داشتيد) به پردگيان حريم من و فرزندان من و عزيزان من (نگاه کنيد) که گروهى (در جنگ شما) اسيرند، و گروهى ديگر آغشته به خون خودند، پاداش من نيکخواه شما بودم ، اين نبود که در حق افراد خانواده من جفا کنيد، بيم آن دارم که عذابى بر شما فرود آيد همانند عذابى که قوم ارم را به هلاکت و نابودى کشيد.


    راوى مى گويد که : پس از اين خطبه زينب کبرى عليه السلام ، مردم کوفه را ديدم که حيرت زده دستان خود را به دندان مى گزند، پيرمرد، سالخورده اى را در کنار خود مشاهده کردم که چنان مى گريست که محاسن سپيدش از اشک ، تر شده بود، و دست به جانب آسمان برداشته و مى گفت : پدر و مادر به فداى شما باد پيران شما بهترين سالخوردگان ، و زنان شما بهترين زنان و کودکان شما بهترين کودکان و دودمان شما دودمانى کريم و فضل و رحمت شما رحمتى بزرگ است آنگاه اين بيت را زمزمه کرد:
    کهولکم خير الکهول و نسلکم اذا عد نسل لايبور و لا يخزى
    پيران شما بهترين پيران ، و چون تبار و نسل شما شمرده شود هرگز ذلت و خسران ندارد.


    امام زين العابدين عليه السلام رو به زينب کبرى عليه السلام کرد و فرمود :
    عمه جان ! آرام بگيريد، آنان که مانده اند بايد از رفتگان خود عبرت بگيرند، و تو خداى را سپاس که عالمه غير معلمه اى ، و نياموخته خرمندى ، و گريه و زارى ما رفتگان را به ما باز نمى گرداند.
    آنگاه ، امام زين العابدين عليه السلام از مرکب خود به زير آمد و خيمه اى برپا کرد و به تنهايى اهل بيت را از مرکبها فرود آورد و در خيمه جاى داد.


    زينب اى شيرازه ام الکتاب
    اى به کام تو، زبان بوتراب
    اى بيانت سر به سر توفان خشم
    نوح مى دوزد به توفان تو، چشم
    در کلامت ، هيبت شير خدا
    در زبانت ، ذوالفقار مرتضى
    خطبه هايت کرد اى اخت الولى
    راستى را، کار شمشير على
    جان ز تنها برده اى از اسکتوا
    اى تو روح آيه لاتقنطوا


    چون شنيد، آواى خشمت را جرس
    شد تهى از خويش و، افتاد از نفس
    باز گو اى جان شيرين على
    داستان درد ديرين على
    از همان نخلى که از پاى او فتاد
    خون پاکش نخل دين را آب داد
    راز دل را با زبان آه گفت
    دردهايش را به گوش چاه گفت
    باز گو کن قصه مسمار را
    ماجراى آن در و ديوار را
    از بهار و از خزان او بگو
    از مزار بى نشان او بگو
    بازگو از مجتبى ، ابن على
    دردهاى آن ولى بن ولى
    از همان طشتى که پرخون شد ازو
    دامن افلاک ، گلگون شد ازو
    زينب ! اى شمع تمام افروخته
    يادگار خيمه هاى سوخته
    بازگو از کربلاى دردها
    قصه نامردها و، مردها
    بازگو، از نخلهاى سوخته
    نخليهاى سر به سر افروخته
    بازگو از کام خشک مشکها
    گريه ها و، ناله ها و، اشکها
    از فرات و، بي قراري هاى آب
    رود رود و، اشکباريهاى آب
    بازگو از مجلس شوم يزيد
    وان تلاوتهاى قرآن مجيد
    بازگو از آن سر پر خاک و خون
    لاله رنگ و، لاله فام و، لاله گون
    ماجراى آن گل خونين دهان
    وان لب پر خون ز چوب خيزران
    با دل تنگ تو، اين غمها چه کرد
    دردها و، داغ ماتمها چه کرد
    فاطمه گر تو على را همسرى
    و زشرافت ، مصطفى را مادرى
    چون تو، در دامن که دختر پرورد؟
    کى صدف اين گونه گوهر پرورد؟


     


     


    خطبه ام کلثوم عليه السلام در کوفه :


     


     


    ام کلثوم - دختر امير مومنان على عليه السلام - در همان روز، در حالى که صداى او به گريه بلند بود ، از پشت پرده اين خطبه رسا را ايراد کرد :
    يا اهل الکوفه ! سوءا! لکم ، مالکم خذلتم حسينا و قتلتموه و انتهبتم امواله وورثتموه ، و سبيتم نساءه ، و نکبتوه ؟ فتبا لکم و سحقا
    ويلکم اتدرون اى دواه دهتکم ؟ و اى وزر على ظهورکم حملتم ؟ واى دما سفکتموها؟ و اى کريمه اهتضمتموها؟ و اى صبيه سلبتموها؟ و اى اموال نهبتموها؟ قتلتم خير رجالات بعد النبى و نزعت الرحمه من قلوبکم ، الا ان حزب الله هم الغالبون و حزب الشيطان هم الخاسرون .


    اى کوفيان ! سيمايتان زشت و ناپسند باد! که حسين عليه السلام را (در ميدان جنگ و در دست دشمن) تنها گذاشتيد و او را کشتيد ، (و به اين هم بسنده نکرديد) و اموال او را به يغما برديد! گويى که آن اموال از طريق ارث به شما رسيده است ! پردگيان حرم او را اسير کرديد و آنان را مورد شکنجه و آزار قرار داديد، نابود گرديد، آيا مى دانيد چه وزر و وبالى را به گردن گرفتيد؟ و چه گناه گرانبارى را بر دوش خود نهاديد؟ و چه خونهاى (پاک و مقدسى را بر روى زمين) ريختيد؟ و چه بانوان گرانقدرى را (در سوگ جگر گوشگان خود) داغدار کرديد؟ و چه اموالى را (از ما خاندان رسالت و امامت) به تاراج برديد؟
    مردانى را - که بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله - از بهترينها بودند، از دم تيغ گذرانيديد! گويى عاطفه و احساس مهربانى از دلهاى شما ريشه کن شد! آگاه باشيد که حزب خدا پيروز، و حزب شيطان ( شکست خورده و) زيانکارند.
    آنگاه اين ابيات را بر زبان جارى کرد :


    قتلتم اخى صبرا فويل لامکم
    ستجزون نارا حرها يتوقد
    سفکتم دما حرم الله سفکها
    و حرمها القرآن ثم محمد
    الا فابشروا بالنار انکم غدا
    لفى سقر حقا يقينا تخلدوا
    و انى لابکى فى حياتى على اخى
    على خير من بعد النبى سيولد
    بدمع غزير مستهل مکفکف
    على الخد منى دائما ليس يجمد


    برادر مرا به زارى کشتيد، مادرتان به عزايتان بنشيند، کيفر شما آتش شعله ور و بر افروخته دوزخ است ، خونهاى پاکى را به زمين ريختيد که خداوند براى آنها حرمت قائل بو، و نيز قرآن کريم و رسول خدا محمد مصطفى ، هان که شما را به آتش دوزخ بشارت مى دهم که شما فردا بدون ترديد در ژرفاى جهنم به عذاب ابدى گرفتار خواهيد بود، من ، پيش از مرگ و در زمان حيات خود بر (مظلوميت) برادرم مى گريم ، بر کسى که بعد از رسول خدا از بهترينها بود، (آنهم گريستنى) با قطرات اشک فراوان که (مدام) بر صفحه صورتم مى غلطد و هرگز خشک نگردد. راوى گويد : پس از آن روز، ديگر هيچکس زن و مرد بسيارى را چون آن روز، گريان نديده است.


     


     


    خطبه تاريخى امام سجاد عليه السلام در کوفه :


     


     


    در اين اثناء امام زين العابدين عليه السلام از سراپرده خود بيرون آمد و با اشاره مردم را به سکوت دعوت کرد، نفسها در سينه ها ماند و سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت ، آنگاه امام سجاد عليه السلام اين گونه خطبه تاريخى خود را ايراد فرمود :
    پس از حمد و ثناى الهى ، از رسول خدا صلى الله عليه و آله ياد کرد و بر او درود فرستاد و خطاب به مردم گفت :
    ايها الناس من عرفنى فقد عرفنى ، و من لم يعرفنى فانا على بن الحسين المذبوح بشط الفرات من غير ذحل و لاترات ، انا ابن من انتهک حريمه و سلب نعيمه و انتهب ماله وسبى عياله ، انا ابن من قتل صبرا، فکفى بذلک فخرا.
    ايها الناس ! ناشدتکم بالله هل تعلمون انکم کتبتم الى ابى وخد عتموه ، و اعطيتموه من انفسکم العهد و الميثاق و البيعه ثم قاتلتموه و خذلتموه ؟ فتبالکم ما قدمتم لانفسکم و سوء لرايکم ، بايه عين تنظرون الى رسول الله صلى الله عليه و آله يقول لکم : قتلتم عترتى و اننهکتم حرمتى فلستم من امتى .


    اى مردم ! هر کس مرا مى شناسد، مى داند که من کيستم ، و آن که مرا نمى شناسد (بداند که) من على فرزند حسين هستم که او را در کنار فرات (با کامى خشکيده و عطشنان) بدون هيچ گناهى ، از دم شمشير گذراندند، من فرزند آن کسى هستم که پرده حريم حرمت او را دريدند، و اموال او را به غارت بردند، و افراد خانواده او را به زنجير اسارت کشيدند، من فرزند آن کسى هستم که او را به زارى کشتند، و همين افتخار ما را بس است .
    اى مردم ! شما را به خدا سوگند آيا به خاطر داريد که به پدرم نامه ها نوشتيد (و او را دعوت کرديد) ولى با او نيرنگ باختيد؟
    (
    به خاطر داريد که) با او پيمان وفادارى بستيد و با او (نماينده او) بيعت کرديد، ولى (به هنگام حادثه) او را تنها گذارديد؟ (و به اين هم بسنده نکرديد) و با او به پيکار برخاستيد؟ شما را هلاکت و نابودى باد! چه بد توشه اى از پيش براى خود فرستاديد! و راى شما چه زشت و ناپسند بود.
    به من بگوئيد که با کدام چشم مى خواهيد به روى رسول خدا صلى الله عليه و آله بنگريد ؟
    هنگامى که به شما بگويد : عترت مرا کشتيد، حريم مرا شکستيد، پس شما ديگر از امت من به حساب نمى آييد؟
    وقتى سخن امام بدين جا رسيد، از هر طرف صداى آن جماعت بيشمار به گريه بلند شد و به همديگر مى گفتند: (ديديد) که نابود شديد و در نيافتيد؟
    امام سجاد عليه السلام در دنباله سخنان خود فرمود: رحمت خدا بر آن کس ‍ باد که پند مرا بپذييرد و سفارش مرا در رابطه با خدا و رسول صلى الله عليه و آله و دودمان او به خاطر بسپاريد، چرا که من به نيکى از رسول خدا صلى الله عليه و آله پيروى مى کنم و رفتار او را در پيش مى گيرم .
    مردم يکصدا بانگ برداشتند که : اى پسر پيامبر خدا! ما فرمانبردار فرامين توايم ! و پيمان تو را محترم و دلهاى خود را به جانب تو معطوف مى داريم ! و هواى تو را در سر مى پروريم ! رحمت خدا بر تو باد! تو فرمان بده تا با هر آنکه با تو در آميزد، بستيزيم ! و با هرکس تسليم فرامين تو باشد، از در آشتى در آييم ! و يزيد را (از اريکه قدرت به زير کشيم و او را) اسير کنيم ! و از کسانى که بر شما خاندان ستم روا داشتيد، بيزارى جسته و انتقام خون پاکان شما را از آنان بگيريم !
    امام سجاد عليه السلام فرمود:
    هيهات ! ايها الغدره المکره ! حيل بينکم و بين شهوات انفسکم ، اتريدون ان تاتوا الى کما اتينم الى آبائى من قبل ، کلا ورب الرقصات الى منى ، فان الجرح لما يندمل ، قتل ابى بالامس ، و اهل بيته معه ، فلم ينسنى ثکل رسول الله صلى الله عليه و آله و ثکل ابى و بنى و جدى شق لها زمى و مرارته بين حناجرى و حلقى ، و غصصه تجرى فى فراش صدرى ، و مسالتى ان لا تکونوا لنا و لا علينا.
    هيهات ! اى بيوفايان نيرنگباز! در ميان شما و خواسته هاى شما پرده اى کشيده شده است ، آيا برآنيد که با من نيز به همان گونه که با پدران من رفتار کرديد، عمل کنيد؟ (مطمئن باشيد که به ياوه هاى شما ترتيب اثر نمى دهم و) هرگز چنين نخواهد شد (که شما مرا به راهى که مى خواهيد سوق دهيد) به خداى را قصات (729) به سوى منى سوگند، که هنوز آن زخم عميقى که ديروز از قتل عام و کشتار پدرم و فرزندان و (اصحاپيامبر او در قلب من پديده آمده است ، التيام نيافته و هنوز داغ رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله را فراموش نکرده بودم که آلام و مصيبتهاى پدرم و فرزندان پدر و جد بزرگوارى ، موى سر و صورت مرا سپيد کرد و هنوز مزه تلخ آن را در گلوگاه خود احساس مى کنم ، و اندوه اين آلام جانفرسا هنوز در قفسه سينه من مانده است ! خواسته من از شما اين است که (حداقل بى تفاوت باشيد!) نه از ما طرفدارى کنيد و نه با ما از در جنگ و دشمنى در آييد! پس امام سجاد عليه السلام خطبه خود را با اين ابيات پايان داد :


    لا غرو ان قتل الحسين شيخه
    قد کان خيرا من حسين و اکرما
    فلا تفرحوا يا اهل کوفه بالذى
    اصيب حسين کان ذلک اعظما
    قتيل بشط النهر نفسى فداوه
    جزاء الذى ارداه نار جهنما


    شگفت آور نيست اگر حسين کشته شد و پدر بزگواريش على ، که به از حسين بود، او نيز کشته شد، اى اهل کوفه ! شادمان نباشيد به اين مصيبت که بر حسين وارد شد که اين مصيبتى است بزرگ ، جانم فداى آن که در کنار نهر فرات شهيد شد، و کيفر آن کس که او را کشت آتش جهنم است .


     


     


    شهادت عبدالله بن عفيف ازدى رحمه الله تعالى :


     


     


    شخ مفيد رحمه الله فرموده : پس ابن زياد (لعين) از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر بر آمد و گفت حمد و سپاس خداوندى را که ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد اميرالمومنين يزيد بن معاويه عليهمااللعنه و گروه او را و کشت دروغگوى نعوذبالله پسر دروغگو را و اتباع او را، اين وقت عبدالله بن عفيف ازدى که از بزرگان شيعيان اميرالمومين عليه السلام و از زهاد و عباد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم ديگرش در صفين نابينا شده بود و پيوسته ملازمت مسجد اعظم مى نمود و اوقات را به صوم و صلاه بسر مى برد، چون اين کلمات کفرآميز ابن زياد (لعين) را شنيد بانگ بر او زد که اى دشمن خدا دروغگو تويى و پدر تو زياد بن ابيه است و ديگر يزيد (پليد) است که تو را امارت داده و پدر اوست اى پسر مرجانه ! اولاد پيغمبر را مى کشى و بر فراز منبر مقام صد يقين مى نشينى و از اين سخنان مى گويى ؟
    ابن زياد در غضب شد بانگ زد که : اين مرد را بگيريد و نزد من آريد، ملازمان ابن زياد برجستند و او را گرفتند، عبدالله طايفه ازد را ندا در داد که مرا دريابيد، هفتصد نفر از طايفه ازد جمع شدند و ابن عفيف را از دست ملازمان ابن زياد بگرفتند. ابن زياد را چون نيروى مبارزت ايشان نبود صبر کرد تا شب در آمد آنگاه فرمان داد تا عبداله را از خانه بيرون کشيدند و گردن زدند، امر کرد جسدش را در سبخه بدار زدند، و چون عبيدالله اين شب را به پايان برد روز ديگر شد امر کرد که سر مبارک امام عليه السلام را در تمامى کوچه هاى کوفه بگردانند و در ميان قبايل طواف دهند.
    از زيد بن ارقم روايت شده که گاهى که آن سر مقدس را عبود مى دادند من در غرفه خويش جاى داشتم و آن سر را بر نيزه کرده بودند چون برابر من رسيد شنيدم که اين آيه را تلاوت مى فرمود : ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقيم کانوا من آياتنا عجبا (731)
    سوگند با خداى که موى بر اندام من برخاست و ندا در دادم که يابن رسول الله امر سر مقدس تو والله از قصه کهف و رقي